X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 1 مهر‌ماه سال 1386
هفته گذشته

فقط ۱ ماه دیگه از کارآموزیم مونده! دیروز نشستم و ساعت هام رو حساب کردم و دیدم که می شه توی ۴ هفته تمومش کرد، در نتیجه من تقریبا ۲ هفته دیگه باید به رئیسم بگم که دیگه نمی خوام اونجا کار کنم... اصلا نمی دونم که از اونجا که بیام بیرون می خوام چی کار کنم و کجا کار کنم، ولی می دونم که نمی خوام توی اون رستوران بمونم و سر ۴ هفته میام بیرون...

این چند وقت، چون وقت اضافه زیاد دارم، کلی افتادم به کتاب و مجله خوندن! مجله هایی که می خونم البته بیشتر در مورد آشپزی هستن. الان دارم کتاب <<بلندی های بادگیر>> رو می خونم. برام عجیبه که چطور تا الان این کتاب رو نخونده بودم!!!

چهارشنبه شب، Ty بهم زنگ زد و  برای شام دعوتم کرد رستورانی که برای کارآموزی توش کار می کرد. رستوران Sona توی hollywood. عجب رستورانی بود! و عجب غذایی! دقیقا از ساعت ۶:۳۰ که رسیدیم رستوران تا ساعت ۱۱:۳۰ که اومدیم بیرون داشتیم غذا می خوردیم! ۱۲ وعده و هر وعده با شراب مخصوص خودش سرو می شد! ساعت ۱۰:۳۰ دیگه جفتمون کاملا مست بودیم و من سریع یه قهوه سفارش دادم که این مستی رو از سرم بپرونم، آخه باید رانندگی می کردم و می اومدم خونه. در مورد غذا هم که فکر نمی کنم بتونم بیان کنم که چقدر خوشمزه بود! اول با سوشی شروع کردیم و بعد سالاد، سالاد ۲، سوپ، ماهی ، اردک، خوک، سالاد۳، شکلات، دسر۱، دسر ۲، شیرینی!!!!!!!!!!!!!! واقعا بهش حسودیم شد که توی این رستوران کار کرده!  

هوا اینجا داره خنک می شه. دیروز حتی بارون هم اومد که برای این شهر خیلی زوده! ولی من خیلی خوشجال شدم. از اونجا که اینجا اصلا برف نمیاد، من تمام دلخوشیم به بارونه! به خاطر همین وفتی شروع کرد بارون اومدن، سریع چترم رو برداشتم و رفتم قدم زنی...