X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1385
ساکاری خسته، ساکاری تنها، ...

چند تایی از دوستام برام e-mail زدن که چرا اینجا رو آپدیت نمی کنم. و من هم برای همه شون جواب دادم، چون سرم خیلی شلوغه. و با اینکه این یک دلیل واقعیه و من واقعا سرم شلوغه، اما دلیل اصلی این نیست.

دلیل اصلی اینه که من بعد از ۴ ماه اینجا بودن، برای اولین بار احساس غربت کردم. و نه اینکه فقط دلم تنگ بشه، نه. واقعا حالم بد شد.

اصلا نمی دونم چرا اینجوری شدم. اون روز هم مثل روز های دیگه بود. رفته بودم مدرسه و توی کلاس داشتم به حرفهای استاد گوش می دادم. ساعت تازه ۶:۳۰ صبح بود و داشتم تند و تند نت بر می داشتم. اما یه دفعه سرم رو که بلند کردم و دور و برم رو نگاه کردم و دیدم توی اون آشپزخونه وایسادم، دلم گرفت.دلم می خواست دم حوض دانشکده وایساده باشم و با دوستام حرف بزنم.  سعی کردم بهش توجه نکنم و به نت برداشتن ادامه بدم، ولی نشد. نت بر می داشتم ولی لحظه به لحظه حالم بدتر می شد. و به جایی رسید که وقتی حرفهای استاد تموم شد و رفتم سر میزم تا شروع کنم به کار، اصلا نمی دونستم که باید چی کار کنم. اون روز بدترین غذا های زندگیم رو پختم! به جای خوراک میگو، سوپ سبزیجات که توش ۲ تا دونه میگو شنا می کرد تحویل دادم. غذای دوم رو که اصلا یادم نمیاد چی بود. قثط می دونم انقدر حالم بد بود که حتی استادم هم فهمیده بود و هیچی در مورد بد بودن غذا ها بهم نگفت. ۲ تا پسر هایی که میز ها شون کنار من هست و همیشه در طول کلاس با هم حرف می زنیم و شوخی می کنیم، اون روز اصلا باهام شوخی نکردن و یکی شون اومد پیشم تا ببینه کاری می تونه برام بکنه تا حالم بهتر بشه یا نه. ولی خوب هیچ کاری نبود که بتونه بکنه چون اصلا نمی دونست که من واقعا مشکلم چیه...

ظهر که اومدم خونه، خواستم زنگ بزنم تهران به هر کی که بتونم اون موقع پبدا کنم که بیدار باشه، ولی از شانس من کارت تلفن نداشتیم.  در نتیجه رفتم چرفتم خوابیدم که شاید بهتر بشم. اما وفتی بیدار شدم بدتر بودم. چون به جای این که چشم هام رو باز کنم و پرده بنفش اتافم رو ببینم و باد خنک پاییز رو حس کنم، توی اتاق سفید اینجا بودم و هوا گرم تر از ظهر ها تابستون تهران! رفتم دوش گرفتم ولی هیچ فرقی نکرد. رفتم سر کار. و فهمیدم که ۱ ساعت زود رفتم اونجا. در نتیجه ۱ ساعت بیکار بودم. و اون شب چه شبی بود؟ هالووین!!! یعنی همه با دوستاشون و با خانواده هاشون بیرون داشتن خوشی می کردن. و من با ۱ لیوان قهوه و ۱ شکلات گنده نشسته بودم توی میدون کوچولو و داشتم سعی می کردم به جای دلتنگی، از این شب لذت ببرم؛ این شب که برام جدید بود. ولی اصلا نمی شد. حتی اون شکلات گنده هم کمک نمی کرد. در نتیجه از اونجا زدم بیرون و شروع کردم به قدم زدن. و انگار خدا برنامه گذاشته بود که اون روز رو برام هی سخت تر بکنه، یکی رو دیدم که خیلی خیلی شبیه یکی از دوستام بود. اما خودش نبود...

آخرین کاری که به نظرم رسید برای سر حال آوردن خودم انجام بدم، این بود که برم کتابفروشی. کتابفروشی به نظر من بهشته. می تونم ۱ روز کامل رو بدون این که خسته بشم توی هر کتابفروشی بگذرونم. اما اونجا نه تنها بهتر نشدم، که اگر امکانش بود بدتر هم شدم. چون از در که رفتم تو  میز کتاب های حراج جلوم بود و اولین کتابی که دیدم کتاب نت های موسیقی برای پیانو بود. یه کتاب کامل از تمام آهنگهایی که همیشه می خواستم داشته باشم. دلم حتی برای پیانوم هم تنگ شد...

خلاصه که اون روز، روز افتضاحی بود. و از اون روز تا همین چند روز پیش، نمی تونستم هیچی بنویسم. چون هر بار دوباره دلم می گرفت. اما الان دوباره خوب شدم. هر چی بود، گذشت.

این هفته امتحان های آخر ترمه. برام آرزوی موفقیت کنین...