جمعه 4 مرداد ماه سال 1387

سلام

من و علی شب دو شنبه رفتیم سینما تا فیلم Dark Knight رو ببینیم. این فیلم تازه جمعه اکران شده بود و حتما تا الان شنیدین که رکورد فروش هفته ی اول رو شکونده. و باید بگم که من هیچ وقت دوشنبه شب، سالن سینما رو انقدر شلوغ ندیده بودم!!! برای سانس ساعت ۱۰:۳۰ شب ( سانس ۸:۳۰ و ۹:۳۰ هم داشته) مردم صف کشیده بودن... خلاصه که ما هم توی صف وایسادیم و وقتی در های سالن باز شد سریع رفتیم تو و ۲ تا صندلی پیدا کردیم و ۲۰ دقیقه همونجا نشستیم تا کسی جا مون رو نگیره!!!!!

و فیلم شروع شد... عجب فیلمی بود. من خیلی طرفدار فیلم هایی که از Comic book ها ساخته می شه نیستم ( با اینکه همه شون رو دیدم و بقیه رو هم خواهم دید!!!!!!!!!!!!) ولی معمولا تنها دلیلی که برای دیدن این فیلم ها دارم افکت های خیلی باحال فیلم هستن!!!!! اما این یکی فرق داشت... واقعا فیلم خوبی بود، و بازی Heath Ledger معرکه بود. و با اینکه ۷ ماه از مرگش می گذره، هنوز دلم می سوزه... 

پیشنهاد می کنم که هر طور شده این فیلم رو پیدا کنین و ببینین! مطمئن باشین که پشیمون نمی شین :)  

یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387

سلام

من خیلی کم پیش میاد که چیزی بهم بر بخوره. از هر کدوم از دوستای نزدیکم بپرسین این موضوع رو می تونن تایید کنن. ولی این یکی خیلی بهم بر خورد. انقدر بد که یه مدت طول کشید تا بتونم جواب بدم.

اول از همه بگم که مطالب این وبلاگ برای دوستانم نوشته می شه و نه کس دیگه. و با اینکه از این راه تونستم دوستای جدیدی پیدا کنم و فهمیدم که کسای دیگه ای هم مثل من هستن که دنیای آشپزی براشون انقدر جذاب و مست کننده هست، ولی حرف مزخرف و چرت و پرت ( و حتی فحش هم ) شنیده ام. اما برام خیلی مهم نبوده و خیلی زود فراموششون کردم.

این یکی ولی فرق داره. و با اینکه با جملات مودبانه نوشته شده، ولی از ۱۰۰۰ تا فحش برام سنگین تر بود...

جناب آقا / خانم <<گالش>> که این پیغام رو برام نوشتین:

سلام
خسته نباشید
از ایران مزاحم شدم
چرا تو رستوران کار می کنی؟
شنیده بودم که ایرانیهایی که خارج از کشور می رن آخرش دست به همین کارها می زنن
واقعا تو ایران از این جور کارها نبود که تو دیار غربت .......
ببخشید که بی پرده حرف زدم
یاعلی

 در جوابتون باید بی پرده بگم که نه، واقعا توی ایران از این جور کارها نبود. توی ایران مدرسه ای که بهم مدرک Le Cordon Bleu بده نبود. توی ایران امکان کار کردن برای مراسم اسکار و گرمی نبود. توی ایران امکان کار کردن با کسایی مثل Wolfgang Puck, Mario Batali, Thomas Keller, وSherry Yard نبود. و توی ایران آزادی اینکه بتونم توی یه رستوران عالی آشپزی کنم بدون اینکه مردم ( مثل شما)  فکر کنن از روی ناچاری دارم توی رستوران کار می کنم نبود. و خیلی چیزهای دیگه که اگر شروع به نوشتنشون کنم شاید تا فردا صبح از پای کامپیوتر بلند نشم.

همین.

دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387

سلام

زندگی داره کم کم روال عادی پیدا می کنه. می دونم الان می گین که کی غیر عادی بود؟؟؟ پس بهتره که کامل توضیح بدم.

علی از UCLA پذیرش گرفته و بعد از تموم شدن ترم تابستونیش توی PCC میره اونجا. صنم یه امتجان دیگه پزشکی اش رو داد و حالا فقط یکی دیگه مونده. من ۱۰ روز دیگه دوره ی ۳ ماهه آزمایشی کارم تموم می شه و ( اگر همه چیز خوب پیش بره) بعد از اون مقامم می ره بالا تر. خود کار هم با اینکه هی سخت تر می شه و مسئولیت هام بالا می ره، ولی دارم لذت می برم. و آخر از همه اینکه به بدو بدو های کار و ریتم سریع کاری عادت کردم و دیگه اونقدر که ۱-۲ ماه پیش از کار خسته می شدم، خسته نمی شم و می تونم وقتی از کار بر می گردم و توی روز های تعطیلم یه کم خوش بگذرونم. خلاصه که این بود منظورم :)

از این چند وقت گذشته بگم: شب ۳ June برام واقعا یه شب فراموش نشدنی و باور نکردنی بود. یعنی وقتی فردا صبحش از خواب بیدار شدم برای چند لحظه فکر کردم که همه رو خواب دیدم!!! داستان از این قراره که من از ساعت ۷:۳۰ سر کار بودم ( مثل همیشه!!!!) و اون شب هم قرار بود که Spago برای یه مهمونی خاصی غذا سرو کنه. ساعت ۴ که شیفت کاری من تموم شد، وسایلم رو جمع کردم و رفتم از Sherry خداحافظی کنم (سلام و خداحافظی براش خیلی مهمه) که با تعحب تمام نگاهم کرد و گفت: کجا داری میری؟ مگه تو قرار نیست امشب با من بیای؟؟؟؟ از اون موقع همه چیز شروع شد. اول از همه با Sherry رفتیم خرید ظرف، چون برای دسری که می خواست اون شب سرو کنه یه ظرف مخصوصی می خواست که توی رستوران نبود. خلاصه ۱ ساعتی داشتیم دو تایی مغازه های اونجا رو می گشتیم تا یه چیزی پیدا کنیم. بعد از خرید برگشتیم رستوران و یه مدتی برای اون شب کار کردیم وسایل رو آماده کردیم. برای ساعت ۷-۸ شب من با ماشین خودم نصف وسایل و sherry و Michelle با ماشین Sherry و بقیه وسایل راه افتادیم و رفتیم اونجا که قرار بود بریم. ما رسیدیم و از در وارد شدیم و من دیدم که بین یک سری از خدایان آشپزی آمریکا وایسادم!!!!!! Mario Batali, Thomas Keller, Nobu, Wolfgang Puck و Sherry Yard!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا باورم نمی شد. غذا و دسر سرو شد و مثل همیشه رفتیم دسته جمعی پیش مهمون ها و ازمون تشکر کردن و بعد اومدیم  جمع کنیم که بریم که یک دفعه Mario اومد و همه رو دعوت کرد که بریم رستورانش!!!! نیم ساعت بعد ما توی یکی از سالن ها خصوصی رستوران Mazzo نشسته بودیم داشتیم با Mario و بقیه کارکنانش می گفتیم و می خندیدیم!!!! ساعت تقریبا ۲ صبح بود که دیدم دیگه نمی تونم خودم رو بیدار نگه دارم و اومدم خونه. فرداش وقتی برای Ty داستان رو تعریف کردم باورش نمی شد که من با اون آدم ها آشنا شدم!!!!!!   

خبر های دیگه:

  •  دیروز رفتم و موهام رو حسابی کوتاه کردم.
  • امروز توی Pasadena، جشن Chalk Festival بود و یه عالمه هنرمند و نقاش روی زمین با گچ نقاشی های خیلی خیلی قشنگی کشیده بودن. من و صنم و کیوان و سارا کلی امروز اونجا گشتیم.
  • به خاطر برنامه عجیب و غریب کاری من، فعلا هیچ برنامه سفری نمی تونم بذارم. ولی Ty و Andrew به این نتیجه رسیدن که اول باید بریم Santa Barbara و بعد بریم Napa. قراره سپتامبر یه کنسرت خیلی خوبی توی Santa barbara باشه :)
  • مامانم بلیطش رو گرفته قراره ۲۷ June (می شه ۲ هفته دیگه) بره ایران. صنم فرداش می ره Portland. علی هم بلیط رزرو کرده و توی July می ره ایران. منم همینجا هستم و سنگر رو حفظ می کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

همین!